دينگ دينگ . زنگ خورد . رفتيم سر کلاس . بدو بدو ميز اول نشستم . بعد يکي که نمي شناختمش اومد پيشم . خيلي زود با هم دوست شديم . فکر نمي کردم تا آخر سال اينقدر با هم صميمي بشيم ... بعد معلمها اومدن ، يکي يکي ... يه خورده صحبت راجع به برنامه ي کاريشون و اهميت درسشون و بعد ... رسما همه چيز شروع شد . مثل يه مسابقه ي بزرگ . بدو بدو تا عقب نموني . دويديم و دويديم . تو راه خيلي خوش مي گذشت . پچ پچ ها و خنده هاي وسط حرف معلم
... نامه نگاري ها تو کتابا
... نقاشيها تو حاشيه کتاب وقتي حرفاي معلم تکراري مي شد ... سر رو گذاشتن رو ميز ها و خوابيدن ها
... مسخره بازيهاي زنگ تفريح ها ... همچنان مي دويديم . خسته نمي شديم ...
رسيديم به ترم اول ، ايستگاه اول . ايستگاه که نه ، پرتگاه ! ... بيشتر از اول سال با هم صميمي شده بوديم ... سرماي عجيب و غريب زمستون ... برف بازيهاي بچگانه ... خوش گذروني ها ... بي خيالي ها ... درس خوندن هاي نصفه شب ... اس ام اس هاي بي موقع ... استاد شدن در 2 دقيقه قبل از امتحان ...
بعد امتحانا تموم شد ... يک هفته اي راحت بوديم ...
بعد کارنامه ... نمره ي عجيب انضباط . پايين ترين نمره ي کارنامه ... 18 !!! ناظم تيزبين ما ... 
بعد بازم دويديم ... باز هم صميمي تر شده بوديم ... خوش مي گذشت تو مدرسه ... حالا علاوه بر مدرسه ، تو خونه هم با هم بوديم ... تو اينترنت ... بعد حرفا و نامه نگاري ها يه خورده عوض شد : _ امروز کي مي ري اينترنت ، منم همون موقع برم ؟ ...
_ وبلاگ فلاني رو ديدي ؟ ...
_ امروز مي رم برات نظر ميذارم ...
_ نمي خواد زحمت بکشي ! مي خوام دوباره آپ کنم ...
بعد عيد نوروز ... تعطيلات سيزده روزه ... و دلتنگي ها ... بعدش هم دوباره ديدن ها و تبريک گفتن ها و خاطره تعريف کردن ها ...
بعد هم دوباره دويديم . با سرعت بيشتر ... کم کم خسته مي شديم ... ولي بازم خوش مي گذشت ... با هم صميمي شده بوديم ... به هم عادت کرده بوديم ... فروردين تموم شد ... ارديبهشت اومد ... صحبتها عوض شد ... بيشتر در مورد درس ... يا يادگاري نوشتن اول و آخر کتابا
... يا قرار گذاشتن واسه کلاساي تابستوني ...
ارديبهشت هم تموم شد ... کيف خاطره مون پر پر بود ... گوش ها مونو تيز کرديم ... دينگ دينگ ... زنگ خورد ... رفتيم خونه ... مدرسه تموم شد . 
* تو اين سال تحصيلي خيلي تجربه کسب کردم ... از اتفاقات خوب و بد ... از دوست خوبم ، ياس کبود ، ممنونم که تو همه ي اين اتفاقات در کنارم بود ...
** تو اين سال تحصيلي خيلي چيزا ياد گرفتم ... اين که مهربون باشم ... و ديگران و دوست داشته باشم ... از ساغر عزيزم ، همون که اول سال نمي شناختمش ، ممنونم ... 
*** از دوست هاي خوبم ، عاطفه و فرشته ، هم ممنونم که باعث گسترش وبلاگ نويسي تو مدرسه شدن و ما رو در اين امر مهم (!) تنها نذاشتن ...

**** نمي دونم چرا دلم مي خواد از همه تشکر کنم !!! از مدرسه ي عزيزم ، که خيلي دوستش دارم و تا 4 ماه ديگه دلم حسابي براش تنگ مي شه ... از بوفه مدرسه مون ، که هيچ وقت اميد ما رو نااميد نمي کرد ... از کتابخونه ي مدرسه مون ، که با همه ي سکوتش ، هميشه شيطوني هاي ما رو تحمل مي کرد و چيزي نمي گفت ... از ناظممون ، که خيلي تيزبين بود و از يک اشتباه کوچولوي (!) ما هم نمي گذشت ... از شما ، که اين نوشته به اين طولاني اي رو تا آخر خوندين ... از خودم ، که اين همه زحمت کشيدم و اينو نوشتم
... از پارسي بلاگ ... از کامپيوتر بيچاره ام ... از ...
***** ببخشيد که انقدر طولاني شد ... دست خودم نبود ...
