هر که خردش را در اختيار گرفت، حکيم است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----4867---
بازديد امروز: ----10-----
بازديد ديروز: ----49-----
پرواز

 

   1   2      >
نويسنده: parvaz
سه‏شنبه 18/4/1387 ساعت 8:30 عصر


سلام ...


اين آخرين سلام است ... و آخرين خداحافظي ، که سلامي دوباره خواهد بود ...


* * *


وبلاگ نويسي يک فرصت بود ، فرصتي براي ياد گرفتن و تمرين کردن . سعي کردم از اون استفاده کنم . نمي دونم تا چه حد موفق بودم . شايد اونقدر که سبک جديدي از نوشتن رو ياد گرفتم و تمرين کردم ...


ديگه اينکه ياد گرفتم غرور رو کنار بذارم . براي کسي که بين دوستاش به مغرور بودن معروفه ، تعريف کردن از ديگران يا گفتن دوستت دارم به دوستاي صميمي ، حتي در محيط مجازي ، موفقيت بزرگي محسوب مي شه . و من اونو مديون وبلاگم ...


يا مثلا تمرين گفتگو و تبادل نظر يا مخالف بودن و پافشاري کردن ...


همه ي اينا فوايد وبلاگ نويسي بود . ولي وبلاگ نويسي بدي هايي هم داره ... نمي خوام دم آخري غر بزنم و گلايه کنم ... ولي وقتي فکر مي کنم مي بينم که وبلاگ نداشتن ، براي من ، بهتر از داشتن اونه ...


* * *


بازم برمي گردم به خوبي هاي وبلاگ . در محيط وبلاگ دوستاي خيلي خوبي پيدا کردم که کم لطفيه اگه اسمي از اونا نيارم ...


خاله گلم ، پرپر ...


داداش هاي گلم ، ياسين و فراز و امير و ...


دوستاي خوبم ، رضوان و ساناز و ياسي و ريحانه و سحر و اقاقيا و مينا و ...


و دوستاي خوبم تو وبلاگهاي نگاهم براي تو ( که تعطيل شد و افسوس ... ) و خانه ي آرزو و سيمرغ و دانشمند و سراي انديشه و کوير سبز و شب و تنهايي عشق و گل ميخ ، تصويري از هنر مردم و ...


و دوستاي مدرسه اي هم که جاي خود دارن ، ياس کبود و ساغر ( که دلم خيلي براش تنگ شده ... ) و عاطفه و فرشته و ياسي و ...


و خلاصه همه ي کساني که تو اين مدت تنهام نذاشتن و با نظرات خوبشون به اوج گرفتن پروازم کمک کردن ...


* * *


اين وبلاگ و تموم مي کنم با اينکه هنوز حرفهاي زيادي براي گفتن داشتم ... دروغ نيست اگر بگم يه دفتر رو ( با خط بدم ! ) پر کردم ، پر از نوشته هايي که قرار بود اونا رو اينجا بنويسم . حتما قسمت نبوده ...


شايد اين شعر قيصر امين پور بيشتر از هر حرف ديگه اي حرف دل من باشه ...


حرف هاي ما هنوز نا تمام ...


تا نگاه مي کني :


وقت رفتن است


باز هم همان حکايت هميشگي !


پيش از آنکه باخبر شوي


لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود


آي ...


اي دريغ و حسرت هميشگي


ناگهان


چقدر زود


دير مي شود !


* * *


خداحافظي رو دوست ندارم ... با سلام آغاز کردم ... و با سلام خاتمه مي دهم ...


.


.


.


سلام ... 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
شنبه 8/4/1387 ساعت 5:17 عصر

خدا منو توي زمين کاشت .


بعد به من آب داد ، ازم مراقبت کرد ، به من محبت کرد .


من جوونه زدم . رشد کردم . بزرگ شدم . سر از خاک در آوردم .


خدا هم چنان به من محبت مي کرد ... خدا براي من کافي بود ، ولي کس ديگه اي رو هم آفريد که از من مراقبت کنه . آخه من خيلي مهم بودم ، خدا خيلي منو دوست داشت ...


اون يه آدم بود . خدا همه چيز و بهش ياد داد ، اينکه چطوري به من آب بده ، چطوري مراقبم باشه ... خدا گفت : من دورادور مواظبشم ... مبادا بي آب بمونه ، مبادا خشک بشه ، مبادا زرد و پژمرده بشه ... آدم قبول کرد . کارش رو شروع کرد . اوايل خوب ازم مراقبت مي کرد . حرف خدا رو گوش مي کرد ، ولي ...


آدم فراموشکار بود ، بازيگوش بود : حرفاي خدا رو يادش مي رفت ، گاهي وقتا هم سختش بود ، تنبلي مي کرد ...


خدا دورادور مواظب من بود ، منو مي ديد . مي ديد که دارم خشک مي شم ... آدم رو هم مي ديد ، مي ديد که حواسش به من نيست ... تو چشماش زل مي زد ، ولي آدم اونو نمي ديد ! من صداش مي کردم : آدم ! حواست کجاست ؟!! خدا داره تو رو نگاه مي کنه ! ... صداي من به گوشش نمي رسيد ، من ضعيف شده بودم ...


 


                                                  * * *



سالهاي سال گذشت . آدم پير شد . من خشک شدم . خدا حواسش به ما بود ، مواظب بود که ما نميريم ... بعد وقتش رسيد ... آدم مرد . وقت تنبيه بود ، آدم بايد تنبيه مي شد ، آخه من مهم بودم ، آدم بايد اينو مي فهميد . ولي آدم نفهميد ... نفهميد که اگه به من آب مي داد ، اگه مراقبم بود ، من بزرگ مي شدم ، درخت مي شدم ، باغ مي شدم ، ميوه مي دادم ، سايه سارش بودم ... من هديه ي خدا بودم ، آدم اينو نفهميد ... من روحش بودم ... روحي که خشکيد ...


 


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
شنبه 1/4/1387 ساعت 11:50 عصر

باز هم موج ... باز هم دعوت ... باز هم اجابت ...


اين بار يه موج فاطميه ... موضوعش هم جواب دادن به دوتا سواله :


من چقدر فاطمي هستم ؟


وبلاگم چقدر فاطمي است ؟


نقد خودم ، نقد وبلاگم ...


نقد خودم : نقد که نه ، انتقاد . يه انتقاد بزرگ ...


من چقدر فاطمي ام ؟؟؟ فاطمي بودن به چيه ؟؟؟ به رفتار ؟ به گفتار ؟ به ظاهر ؟ به باطن ؟ ... نه ، من فاطمي نيستم . با هر کسي هم که رودربايستي داشته باشم ، با خودم که ندارم . اما اين انتقاد ، اگه قرار باشه سازنده باشه ، بايد راه حل هم ارائه بده ... و راه حل ، در گرو شناختن علته ... و علت ؟؟؟ ... از بين ده ها علت اولين چيزي که به نظرم مي رسه ، اينه که من حضرت فاطمه رو نمي شناسم . آدم چطور مي تونه از کسي که نمي شناسدش پيروي کنه ؟! ... اما يه سوال ديگه : چرا نمي شناسيشون ؟؟؟


اين همه کتاب ، اين هم مقاله ، اين همه کلاس ، اين همه معلم ... و اولين جوابي که به ذهنم مي رسه اينه : تنبلي . و آيا تنبلي دليل مناسبي براي فاطمي نبودنه ؟؟؟!!!


نقد وبلاگم : اون هم دست کمي از خودم نداره ... وبلاگي که نويسنده اش فاطمي نيست ، مي تونه فاطمي باشه ؟؟!!!


* * *


اين موج راه افتاد . منم توش شرکت کردم و نوشتم ... اما نمي دونم اين نوشتن فايده اي هم داره يا نه ؟ شايد جاي اصلي که اين موج بايد راه بيافته ، قلبها و مغزهاست ... بايد يه فکر اساسي به حال خودمون بکنيم ...


* * *


از رضوان خانوم و ياس کبود عزيز ممنون که منو دعوت کردن .


من هم به رسم موجي ، از همه ي آقايون ( گر چه خلاف رسمه ... ) و خانمهاي محترمي که اين نوشته رو خوندن ، دعوت مي کنم که به اين دو سوال فکر کنن ...



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
دوشنبه 27/3/1387 ساعت 2:23 عصر

آفتاب مهرباني !


سايه ي تو بر سر من


اي که در پاي تو پيچد ساقه ي نيلوفر من


با تو تنها با تو هستم


اي پناه خستگي ها


در هوايت دل گسستم


از همه دل بستگي ها


در هوايت پر گشودن


باور بال و پر من باد


شعله ور از آتش غم ، خرمن خاکستر من باد


*


اي بهار باور من


اي بهشت ديگر من


چون بنفشه بي تو بي تابم ، بر سر زانو سر من


بي تو چون برگ از شاخه افتادم


زرد و سرگردان در کف بادم


گرچه بي برگم


گرچه بي بارم


در هواي تو بي قرارم


برگ پاييزم ، بي تو مي ريزم


نوبهارم کن ، نوبهارم


اي بهار باور من


اي بهشت ديگر من


چون بنفشه بي تو بي تابم


بر سر زانو سر من ...




خوب شد قيصر امين پور اين شعر رو سرود ... وگرنه من وقتي دلم مي گرفت ، چي رو مي خواستم با خودم زمزمه کنم ؟؟؟؟





راستي سلام . امتحانام همين الان تموم شد ... همين 2 ساعت پيش ...


قراره خوشحال باشم ... شايد هم باشم ... فعلا که ...


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
جمعه 27/2/1387 ساعت 10:1 عصر

دينگ دينگ . زنگ خورد . رفتيم سر کلاس . بدو بدو ميز اول نشستم . بعد يکي که نمي شناختمش اومد پيشم . خيلي زود با هم دوست شديم . فکر نمي کردم تا آخر سال اينقدر با هم صميمي بشيم ... بعد معلمها اومدن ، يکي يکي ... يه خورده صحبت راجع به برنامه ي کاريشون و اهميت درسشون و بعد ... رسما همه چيز شروع شد . مثل يه مسابقه ي بزرگ . بدو بدو تا عقب نموني . دويديم و دويديم . تو راه خيلي خوش مي گذشت . پچ پچ ها و خنده هاي وسط حرف معلم ... نامه نگاري ها تو کتابا ... نقاشيها تو حاشيه کتاب وقتي حرفاي معلم تکراري مي شد ... سر رو گذاشتن رو ميز ها و خوابيدن ها چه‏خسته‏کننده ... مسخره بازيهاي زنگ تفريح ها ... همچنان مي دويديم . خسته نمي شديم ...


رسيديم به ترم اول ، ايستگاه اول . ايستگاه که نه ، پرتگاه ! ... بيشتر از اول سال با هم صميمي شده بوديم ... سرماي عجيب و غريب زمستون ... برف بازيهاي بچگانه ... خوش گذروني ها ... بي خيالي ها ... درس خوندن هاي نصفه شب ... اس ام اس هاي بي موقع ... استاد شدن در 2 دقيقه قبل از امتحان ...


بعد امتحانا تموم شد ... يک هفته اي راحت بوديم ...


بعد کارنامه ... نمره ي عجيب انضباط . پايين ترين نمره ي کارنامه ... 18 !!! ناظم تيزبين ما ...


بعد بازم دويديم ... باز هم صميمي تر شده بوديم ... خوش مي گذشت تو مدرسه ... حالا علاوه بر مدرسه ، تو خونه هم با هم بوديم ... تو اينترنت ... بعد حرفا و نامه نگاري ها يه خورده عوض شد : _ امروز کي مي ري اينترنت ، منم همون موقع برم ؟ ...


_ وبلاگ فلاني رو ديدي ؟ ...


_ امروز مي رم برات نظر ميذارم ...


_ نمي خواد زحمت بکشي ! مي خوام دوباره آپ کنم ...


بعد عيد نوروز ... تعطيلات سيزده روزه ... و دلتنگي ها ... بعدش هم دوباره ديدن ها و تبريک گفتن ها و خاطره تعريف کردن ها ...


بعد هم دوباره دويديم . با سرعت بيشتر ... کم کم خسته مي شديم ... ولي بازم خوش مي گذشت ... با هم صميمي شده بوديم ... به هم عادت کرده بوديم ... فروردين تموم شد ... ارديبهشت اومد ... صحبتها عوض شد ... بيشتر در مورد درس ... يا يادگاري نوشتن اول و آخر کتابا ... يا قرار گذاشتن واسه کلاساي تابستوني ...



ارديبهشت هم تموم شد ... کيف خاطره مون پر پر بود ... گوش ها مونو تيز کرديم ... دينگ دينگ ... زنگ خورد ... رفتيم خونه ... مدرسه تموم شد . اهه ‏اهه


* تو اين سال تحصيلي خيلي تجربه کسب کردم ... از اتفاقات خوب و بد ... از دوست خوبم ، ياس کبود ، ممنونم که تو همه ي اين اتفاقات در کنارم بود ...


** تو اين سال تحصيلي خيلي چيزا ياد گرفتم ... اين که مهربون باشم ... و ديگران و دوست داشته باشم ... از ساغر عزيزم ، همون که اول سال نمي شناختمش ، ممنونم ...


*** از دوست هاي خوبم ، عاطفه و فرشته ، هم ممنونم که باعث گسترش وبلاگ نويسي تو مدرسه شدن و ما رو در اين امر مهم (!) تنها نذاشتن ...  


**** نمي دونم چرا دلم مي خواد از همه تشکر کنم !!! از مدرسه ي عزيزم ، که خيلي دوستش دارم و تا 4 ماه ديگه دلم حسابي براش تنگ مي شه ... از بوفه مدرسه مون ، که هيچ وقت اميد ما رو نااميد نمي کرد ... از کتابخونه ي مدرسه مون ، که با همه ي سکوتش ، هميشه شيطوني هاي ما رو تحمل مي کرد و چيزي نمي گفت ... از ناظممون ، که خيلي تيزبين بود و از يک اشتباه کوچولوي (!) ما هم نمي گذشت ... از شما ، که اين نوشته به اين طولاني اي رو تا آخر خوندين ... از خودم ، که اين همه زحمت کشيدم و اينو نوشتم ... از پارسي بلاگ ... از کامپيوتر بيچاره ام ... از ...


***** ببخشيد که انقدر طولاني شد ... دست خودم نبود ...






                                                    نمايش تصوير در وضيعت عادي



    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
جمعه 20/2/1387 ساعت 12:49 عصر

به پيشنهاد و درخواست بعضي از دوستان ، شعر کامل « باز باران » رو نوشتم ، با اين اميد که خوشتون بياد و ازش لذت ببرين ...


بيت هاي ستاره دار ( * ) تو کتاب درسي مون نبودن ...



  باز باران


  با ترانه


  با گوهرهاي فراوان


  مي خورد بر بام خانه


* من به پشت شيشه تنها ...


* يک ، دو ، سه گنجشک پرگو


* باز هر دم


* مي پرند اين سو و آن سو


*مي خورد بر شيشه و در مشت و سيلي


* آسمان امروز ديگر


* نيست نيلي ...


  يادم آرد روز باران


  گردش يک روز ديرين


  خوب و شيرين


  توي جنگلهاي گيلان


  کودکي ده ساله بودم


  شاد و خرم


  نرم و نازک


  چست و چابک


  با دو پاي کودکانه


  مي دويدم همچو آهو


  مي پريدم از سر جو


  دور مي گشتم ز خانه


  مي شنيدم از پرنده


  از لب باد وزنده


  داستانهاي نهاني


  رازهاي زندگاني


  برق چوشمشير بران


  پاره مي کرد ابرها را


  تندر ديوانه غران


  مشت مي زد ابرها را


  جنگل از باد گريزان


  چرخها مي زد چو دريا


  دانه هاي گرد باران


  پهن مي گشتند هر جا


  سبزه در زير درختان


  رفته رفته گشت دريا


  توي اين درياي جوشان


  جنگل وارونه پيدا


* از پرنده ، از چرنده ، از خزنده


* بود چنگل گرم و زنده


* آسمان ، آبي چو دريا


* يک دو ابر اينجا و آنجا


* چون دل من روز روشن


* بوي جنگل ، تازه تر ...


* هر کجا زيبا ، پرنده


* برکه ها آرام و آبي


* برگ و گل هر جا نمايان


* چتر نيلوفر درخشان


   ... بس گوارا بود باران


   به چه زيبا بود باران


  مي شنيدم اندر اين گوهر فشاني


  راز هاي جاوداني


  پندهاي آسماني ...


  بشنو از من ، کودک من


  پيش چشم مرد فردا


  زندگاني


  خواه تيره ، خواه روشن


  هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا .




گلچين گيلاني




حرف آخر : همه ميگن لطافت بارون ... اما من مي گم : عشق بازي آسمون ... _ الياس !!!




                                             نمايش تصوير در وضيعت عادي


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: parvaz
شنبه 14/2/1387 ساعت 12:38 صبح

به مناسبت برپا شدن نمايشگاه کتاب تهران ، مي خوام يک کتاب معرفي کنم . اين کتاب طولاني ترين اسمي رو که من در عمرم ديدم ، داره : « داستان خرس هاي پاندا به روايت يک ساکسيفونيست که دوست دختري در فرانکفورت دارد . » !


من نمي دونم آقاي « ماتئي ويسني يک » از گذاشتن اين اسم روي کتابش چه منظوري داشته ؟ ( جمعا يک بار کلمه ي « خرسهاي پاندا » و چند بار کلمه ي « ساکسيفون » در کتاب تکرار شده ! ) خيلي هم مهم نيست . مهم داستان عجيب و غريب اين کتابه . البته اين کتاب يک نمايشنامه است ...


اگه از خوندن کتاب هايي که با يک بار خوندن چيزي ازشون متوجه نمي شيد ، لذت مي بريد ، توصيه مي کنم حتما اين کتاب رو بخونيد . من نمي دونم چند بار اين کتاب و خوندم ؟! ولي هنوز هم اگر بخوام ماجراشو براي يک نفر توضيح بدم ، نمي تونم !!! البته اين ، به اين معني نيست که هيچي ازش متوجه نشده باشم ؛ منظورم اينه که توي اين کتاب مرز بين حقيقت و رويا کاملا مشخص نيست . خواننده متوجه نمي شه که کدوم اتفاق در بيداري اتفاق افتاده و کدوم در حالت رويا ؟


اوايل کتاب تقريبا همه چيز طبيعيه ، يک زندگي واقعي . ولي به تدريج ، واقعيت با رويا و خيال آميخته مي شه ، تا در نهايت در آخر کتاب اصلا متوجه نمي شيد که چي شد ؟؟!!! ( براي من که اينطور بود ... )


کتابيه که حرفي براي گفتن داره به شرطي که آدم اون حرفو بشنوه ، يعني به داستان فکر کنه ، تجزيه و تحليلش کنه و چيزي رو که پشت پرده ي داستانه درک کنه .


داستانش ساده اس و در عين حال پيچيده و نامفهوم ... بيشتر از اين نمي تونم توضيح بدم ، يعني نمي شه توضيح داد ...


نام کتاب : داستان خرسهاي پاندا به روايت يک ساکسيفونست که دوست دختري در فرانکفورت دارد .


نويسنده : ماتئي ويسني يک


مترجم : تينوش نظم جو


ناشر : نشر ماه ريز




يک قسمت از اين کتاب رو که خيلي دوستش دارم در ادامه گذاشتم . پيشنهاد مي کنم بخونيد . با خوندنش با حال و هوا و فضاي اين کتاب بيشتر آشنا مي شيد .


 


 


 


 


در سايه روشن ... پشت به پشت هم روي زمين نشسته اند و سرهايشان را به هم تکيه داده اند . زن انگور مي خورد . مرد سيگاري خاموش بر لب دارد و فندکي در دست ...





 


 



زن : بگو آ      مرد : آ .      زن : مهربون تر، آ ...        مرد : آ .      زن : آهسته تر ، آ      مرد : آ .         زن : من يه آي لطيف تر مي خوام ، آ ...      مرد : آ .        زن : با صداي بلند اما لطيف ، آ ...     مرد : آ .      زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي دوستم داري ...       مرد : آ .     زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي هرگز فراموشم نمي کني .      مرد : آ .        زن: بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي خوشگلم .         مرد : آ .       زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي اعتراف کني خيلي خري .         مرد : آ .         زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بگي برام مي ميري .       مرد : آ .      زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي بمون .        مرد : آ .      ... زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي سلام .         مرد : آ .      زن : بگو آ ، يه جوري که انگار مي خواي بهم بگي خداحافظ .         مرد : آ .      ... زن : بگو آ ، مثل اينکه بخواي بهم بگي ديگه هيچ وقت نمي خواي منو ببيني .       مرد : آ .        زن : نه . اينجوري نه .        مرد : [ فندکش را به سوي او مي گيرد . ] آ ؟        زن : فعلا نه . مرسي .      مرد : آ ؟      زن : نميدونم ... شايد ... ترجيح مي دم امشب خونه غذا بخوريم . ...         زن : بيا اينجا ...       مرد : آ ...         زن : تو چشام نگاه کن .       مرد : آ .     زن : تو دلت يه آ بگو .        مرد : ...        زن : مهربون تر ...      مرد : ...        زن : بلند تر و واضح تر ، براي اينکه بتونم بگيرمش .        مرد : ...       زن : حالا يه آ تو دلت بگو ، انگار که مي خواي بهم بگي دوستم داري .      مرد : ...        زن : يه بار ديگه .       مرد : ...       زن : يه آ تو دلت بگو انگار مي خواي بهم بگي هيچ وقت فراموشم نمي کني ...      مرد : ...        زن : يه آ تو دلت بگو ، انگار مي خواي بگي خوشگلم .        مرد : ...        زن : حالا مي خوام يه چيزي ازت بپرسم ... يه چيز خيلي مهم ... و مي خوام تو دلت بهم جواب بدي . آماده اي ؟        مرد : ...       زن : آ ؟       مرد : ...      زن : ...      مرد : ... 


    نظرات ديگران ( )
   1   2      >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [18/4/1387- 8:30 ع] وقت رفتن است ...
    [8/4/1387- 5:17 ع] من روحش بودم ...
    [1/4/1387- 11:50 ع] موضوعي براي فکر کردن ...
    [27/3/1387- 2:23 ع] من و آفتاب مهرباني و بي تابي و ...
    [27/2/1387- 10:1 ع] مدرسه عزيز من ...
    [20/2/1387- 12:49 ع] هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ...
    [14/2/1387- 12:38 ص] داستان خرس هاي پاندا ...
    [6/2/1387- 5:27 ع] راز آسمون ...
    [30/1/1387- 9:12 ع] باارزش تر از سکوت ...
    [23/1/1387- 1:41 ص] درددلي براي مسيح ...
    [10/1/1387- 12:25 ع] حوا تنها نيست !!!!
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • پيوندهاي روزانه