آمار بهار 1387 - پرواز
سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
کسی کـه خویشتن را نشناسـد، از راه نجـات دور افتـد و در گمراهی ونادانیها درافتد . [امام علی علیه السلام]
کل بازدیدها:----149634---
بازدید امروز: ----6-----
بازدید دیروز: ----6-----
پرواز

 
نویسنده: parvaz
دوشنبه 87/3/27 ساعت 2:23 عصر

آفتاب مهربانی !

سایه ی تو بر سر من

ای که در پای تو پیچد ساقه ی نیلوفر من

با تو تنها با تو هستم

ای پناه خستگی ها

در هوایت دل گسستم

از همه دل بستگی ها

در هوایت پر گشودن

باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم ، خرمن خاکستر من باد

*

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم ، بر سر زانو سر من

بی تو چون برگ از شاخه افتادم

زرد و سرگردان در کف بادم

گرچه بی برگم

گرچه بی بارم

در هوای تو بی قرارم

برگ پاییزم ، بی تو می ریزم

نوبهارم کن ، نوبهارم

ای بهار باور من

ای بهشت دیگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم

بر سر زانو سر من ...

خوب شد قیصر امین پور این شعر رو سرود ... وگرنه من وقتی دلم می گرفت ، چی رو می خواستم با خودم زمزمه کنم ؟؟؟؟

راستی سلام . امتحانام همین الان تموم شد ... همین 2 ساعت پیش ...

قراره خوشحال باشم ... شاید هم باشم ... فعلا که ...



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    جمعه 87/2/27 ساعت 10:1 عصر

    دینگ دینگ . زنگ خورد . رفتیم سر کلاس . بدو بدو میز اول نشستم . بعد یکی که نمی شناختمش اومد پیشم . خیلی زود با هم دوست شدیم . فکر نمی کردم تا آخر سال اینقدر با هم صمیمی بشیم ... بعد معلمها اومدن ، یکی یکی ... یه خورده صحبت راجع به برنامه ی کاریشون و اهمیت درسشون و بعد ... رسما همه چیز شروع شد . مثل یه مسابقه ی بزرگ . بدو بدو تا عقب نمونی . دویدیم و دویدیم . تو راه خیلی خوش می گذشت . پچ پچ ها و خنده های وسط حرف معلم ... نامه نگاری ها تو کتابا ... نقاشیها تو حاشیه کتاب وقتی حرفای معلم تکراری می شد ... سر رو گذاشتن رو میز ها و خوابیدن ها چه‏خسته‏کننده ... مسخره بازیهای زنگ تفریح ها ... همچنان می دویدیم . خسته نمی شدیم ...

    رسیدیم به ترم اول ، ایستگاه اول . ایستگاه که نه ، پرتگاه ! ... بیشتر از اول سال با هم صمیمی شده بودیم ... سرمای عجیب و غریب زمستون ... برف بازیهای بچگانه ... خوش گذرونی ها ... بی خیالی ها ... درس خوندن های نصفه شب ... اس ام اس های بی موقع ... استاد شدن در 2 دقیقه قبل از امتحان ...

    بعد امتحانا تموم شد ... یک هفته ای راحت بودیم ...

    بعد کارنامه ... نمره ی عجیب انضباط . پایین ترین نمره ی کارنامه ... 18 !!! ناظم تیزبین ما ...

    بعد بازم دویدیم ... باز هم صمیمی تر شده بودیم ... خوش می گذشت تو مدرسه ... حالا علاوه بر مدرسه ، تو خونه هم با هم بودیم ... تو اینترنت ... بعد حرفا و نامه نگاری ها یه خورده عوض شد : _ امروز کی می ری اینترنت ، منم همون موقع برم ؟ ...

    _ وبلاگ فلانی رو دیدی ؟ ...

    _ امروز می رم برات نظر میذارم ...

    _ نمی خواد زحمت بکشی ! می خوام دوباره آپ کنم ...

    بعد عید نوروز ... تعطیلات سیزده روزه ... و دلتنگی ها ... بعدش هم دوباره دیدن ها و تبریک گفتن ها و خاطره تعریف کردن ها ...

    بعد هم دوباره دویدیم . با سرعت بیشتر ... کم کم خسته می شدیم ... ولی بازم خوش می گذشت ... با هم صمیمی شده بودیم ... به هم عادت کرده بودیم ... فروردین تموم شد ... اردیبهشت اومد ... صحبتها عوض شد ... بیشتر در مورد درس ... یا یادگاری نوشتن اول و آخر کتابا ... یا قرار گذاشتن واسه کلاسای تابستونی ...

    اردیبهشت هم تموم شد ... کیف خاطره مون پر پر بود ... گوش ها مونو تیز کردیم ... دینگ دینگ ... زنگ خورد ... رفتیم خونه ... مدرسه تموم شد . اهه ‏اهه

    * تو این سال تحصیلی خیلی تجربه کسب کردم ... از اتفاقات خوب و بد ... از دوست خوبم ، یاس کبود ، ممنونم که تو همه ی این اتفاقات در کنارم بود ...

    ** تو این سال تحصیلی خیلی چیزا یاد گرفتم ... این که مهربون باشم ... و دیگران و دوست داشته باشم ... از ساغر عزیزم ، همون که اول سال نمی شناختمش ، ممنونم ...

    *** از دوست های خوبم ، عاطفه و فرشته ، هم ممنونم که باعث گسترش وبلاگ نویسی تو مدرسه شدن و ما رو در این امر مهم (!) تنها نذاشتن ...  

    **** نمی دونم چرا دلم می خواد از همه تشکر کنم !!! از مدرسه ی عزیزم ، که خیلی دوستش دارم و تا 4 ماه دیگه دلم حسابی براش تنگ می شه ... از بوفه مدرسه مون ، که هیچ وقت امید ما رو ناامید نمی کرد ... از کتابخونه ی مدرسه مون ، که با همه ی سکوتش ، همیشه شیطونی های ما رو تحمل می کرد و چیزی نمی گفت ... از ناظممون ، که خیلی تیزبین بود و از یک اشتباه کوچولوی (!) ما هم نمی گذشت ... از شما ، که این نوشته به این طولانی ای رو تا آخر خوندین ... از خودم ، که این همه زحمت کشیدم و اینو نوشتم ... از پارسی بلاگ ... از کامپیوتر بیچاره ام ... از ...

    ***** ببخشید که انقدر طولانی شد ... دست خودم نبود ...

                                                        نمایش تصویر در وضیعت عادی



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    جمعه 87/2/20 ساعت 12:49 عصر

    به پیشنهاد و درخواست بعضی از دوستان ، شعر کامل « باز باران » رو نوشتم ، با این امید که خوشتون بیاد و ازش لذت ببرین ...

    بیت های ستاره دار ( * ) تو کتاب درسی مون نبودن ...

      باز باران

      با ترانه

      با گوهرهای فراوان

      می خورد بر بام خانه

    * من به پشت شیشه تنها ...

    * یک ، دو ، سه گنجشک پرگو

    * باز هر دم

    * می پرند این سو و آن سو

    *می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی

    * آسمان امروز دیگر

    * نیست نیلی ...

      یادم آرد روز باران

      گردش یک روز دیرین

      خوب و شیرین

      توی جنگلهای گیلان

      کودکی ده ساله بودم

      شاد و خرم

      نرم و نازک

      چست و چابک

      با دو پای کودکانه

      می دویدم همچو آهو

      می پریدم از سر جو

      دور می گشتم ز خانه

      می شنیدم از پرنده

      از لب باد وزنده

      داستانهای نهانی

      رازهای زندگانی

      برق چوشمشیر بران

      پاره می کرد ابرها را

      تندر دیوانه غران

      مشت می زد ابرها را

      جنگل از باد گریزان

      چرخها می زد چو دریا

      دانه های گرد باران

      پهن می گشتند هر جا

      سبزه در زیر درختان

      رفته رفته گشت دریا

      توی این دریای جوشان

      جنگل وارونه پیدا

    * از پرنده ، از چرنده ، از خزنده

    * بود چنگل گرم و زنده

    * آسمان ، آبی چو دریا

    * یک دو ابر اینجا و آنجا

    * چون دل من روز روشن

    * بوی جنگل ، تازه تر ...

    * هر کجا زیبا ، پرنده

    * برکه ها آرام و آبی

    * برگ و گل هر جا نمایان

    * چتر نیلوفر درخشان

       ... بس گوارا بود باران

       به چه زیبا بود باران

      می شنیدم اندر این گوهر فشانی

      راز های جاودانی

      پندهای آسمانی ...

      بشنو از من ، کودک من

      پیش چشم مرد فردا

      زندگانی

      خواه تیره ، خواه روشن

      هست زیبا ، هست زیبا ، هست زیبا .

    گلچین گیلانی

    حرف آخر : همه میگن لطافت بارون ... اما من می گم : عشق بازی آسمون ... _ الیاس !!!


                                                 نمایش تصویر در وضیعت عادی



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    شنبه 87/2/14 ساعت 12:38 صبح

    به مناسبت برپا شدن نمایشگاه کتاب تهران ، می خوام یک کتاب معرفی کنم . این کتاب طولانی ترین اسمی رو که من در عمرم دیدم ، داره : « داستان خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد . » !

    من نمی دونم آقای « ماتئی ویسنی یک » از گذاشتن این اسم روی کتابش چه منظوری داشته ؟ ( جمعا یک بار کلمه ی « خرسهای پاندا » و چند بار کلمه ی « ساکسیفون » در کتاب تکرار شده ! ) خیلی هم مهم نیست . مهم داستان عجیب و غریب این کتابه . البته این کتاب یک نمایشنامه است ...

    اگه از خوندن کتاب هایی که با یک بار خوندن چیزی ازشون متوجه نمی شید ، لذت می برید ، توصیه می کنم حتما این کتاب رو بخونید . من نمی دونم چند بار این کتاب و خوندم ؟! ولی هنوز هم اگر بخوام ماجراشو برای یک نفر توضیح بدم ، نمی تونم !!! البته این ، به این معنی نیست که هیچی ازش متوجه نشده باشم ؛ منظورم اینه که توی این کتاب مرز بین حقیقت و رویا کاملا مشخص نیست . خواننده متوجه نمی شه که کدوم اتفاق در بیداری اتفاق افتاده و کدوم در حالت رویا ؟

    اوایل کتاب تقریبا همه چیز طبیعیه ، یک زندگی واقعی . ولی به تدریج ، واقعیت با رویا و خیال آمیخته می شه ، تا در نهایت در آخر کتاب اصلا متوجه نمی شید که چی شد ؟؟!!! ( برای من که اینطور بود ... )

    کتابیه که حرفی برای گفتن داره به شرطی که آدم اون حرفو بشنوه ، یعنی به داستان فکر کنه ، تجزیه و تحلیلش کنه و چیزی رو که پشت پرده ی داستانه درک کنه .

    داستانش ساده اس و در عین حال پیچیده و نامفهوم ... بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم ، یعنی نمی شه توضیح داد ...

    نام کتاب : داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونست که دوست دختری در فرانکفورت دارد .

    نویسنده : ماتئی ویسنی یک

    مترجم : تینوش نظم جو

    ناشر : نشر ماه ریز

    یک قسمت از این کتاب رو که خیلی دوستش دارم در ادامه گذاشتم . پیشنهاد می کنم بخونید . با خوندنش با حال و هوا و فضای این کتاب بیشتر آشنا می شید .

     

     

     

     

    در سایه روشن ... پشت به پشت هم روی زمین نشسته اند و سرهایشان را به هم تکیه داده اند . زن انگور می خورد . مرد سیگاری خاموش بر لب دارد و فندکی در دست ...

     

     

    زن : بگو آ      مرد : آ .      زن : مهربون تر، آ ...        مرد : آ .      زن : آهسته تر ، آ      مرد : آ .         زن : من یه آی لطیف تر می خوام ، آ ...      مرد : آ .        زن : با صدای بلند اما لطیف ، آ ...     مرد : آ .      زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی دوستم داری ...       مرد : آ .     زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی هرگز فراموشم نمی کنی .      مرد : آ .        زن: بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خوشگلم .         مرد : آ .       زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای اعتراف کنی خیلی خری .         مرد : آ .         زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بگی برام می میری .       مرد : آ .      زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی بمون .        مرد : آ .      ... زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی سلام .         مرد : آ .      زن : بگو آ ، یه جوری که انگار می خوای بهم بگی خداحافظ .         مرد : آ .      ... زن : بگو آ ، مثل اینکه بخوای بهم بگی دیگه هیچ وقت نمی خوای منو ببینی .       مرد : آ .        زن : نه . اینجوری نه .        مرد : [ فندکش را به سوی او می گیرد . ] آ ؟        زن : فعلا نه . مرسی .      مرد : آ ؟      زن : نمیدونم ... شاید ... ترجیح می دم امشب خونه غذا بخوریم . ...         زن : بیا اینجا ...       مرد : آ ...         زن : تو چشام نگاه کن .       مرد : آ .     زن : تو دلت یه آ بگو .        مرد : ...        زن : مهربون تر ...      مرد : ...        زن : بلند تر و واضح تر ، برای اینکه بتونم بگیرمش .        مرد : ...       زن : حالا یه آ تو دلت بگو ، انگار که می خوای بهم بگی دوستم داری .      مرد : ...        زن : یه بار دیگه .       مرد : ...       زن : یه آ تو دلت بگو انگار می خوای بهم بگی هیچ وقت فراموشم نمی کنی ...      مرد : ...        زن : یه آ تو دلت بگو ، انگار می خوای بگی خوشگلم .        مرد : ...        زن : حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم ... یه چیز خیلی مهم ... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی . آماده ای ؟        مرد : ...       زن : آ ؟       مرد : ...      زن : ...      مرد : ... 



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    جمعه 87/2/6 ساعت 5:27 عصر

    آسمون دلش گرفته بود . به گمونم دلتنگ کسی بود . هیچ کس از راز آسمون خبر نداشت ...

     منم دلم گرفته بود ، دلتنگ کسی بودم . هیچ کس رازم و نمی دونست ...

    پشت پنجره نشستم . آسمون منو دید . فهمید که دلم گرفته ، دلتنگم ...

    بغض گلوی آسمون و گرفت ، داغ دلش تازه شد ... بارید ... قطره قطره راز دلش رو به من گفت ...

     بعد من و آسمون ، دو تایی ، گریه می کردیم و هیچ کس اشکهای ما رو نمی دید ... همه با خیال بارون ، زیر چتر دونفره ی خودشون قدم می زدن ...

     من و آسمون همدیگر رو بغل کردیم و به هم قول دادیم که رازمون رو به هیچ کس نگیم ...

     بارون بند اومد . ولی اشک های ما تمومی نداشت ، چون ما تازه همدیگه رو پیدا کرده بودیم ... چون ما تازه اشک ریختن رو یاد گرفته بودیم ...

    حرف آخر : باز باران باترانه

                  با گوهر های فراوان

                  می خورد بر بام خانه

                  من به پشت شیشه تنها ...

                  .

                  .

                  .     

                  می خورد بر شیشه و در

                  مشت و سیلی

                  آسمان امروز دیگر

                  نیست نیلی ... _ گلچین گیلانی

  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    جمعه 87/1/30 ساعت 9:12 عصر

     1آنچه که دوست نداری درباره ات گفته شود ، درباره ی دیگران مگوی . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    2_ خوشرویی احسانی است بی هزینه . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    .

    3_ از تنبلی و بی حوصلگی بپرهیزید که این دو کلید هر بدی است . امام محمد باقر (ع)

    .

    .

    .

    4_ هیچ بنده ای طعم ایمان را نمی چشد ؛ مگر اینکه دروغ را چه شوخی و چه جدی ترک کند . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    5_ هر چه محبت داری نثار دوستت کن . اما هر چه اطمینان داری ، به پای او مریز . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    6_ مومن نه ترسوست ، نه آزمند ، و نه تنگ چشم . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    7_ نادان اسیر زبان خود است . امام هادی (ع)

    .

    .

    .

    .

    8_ بخل ننگ است و ترس نقصان . امام علی (ع)

    .

    .

    .

    .

    9_ اعتبار مرد به عقل اوست و هر که عقل ندارد ، دین ندارد . پیامبر اکرم (ص)

    .

    .

    .

    .

    10_ در دنیا قدر کسی بیشتر است که دنیا در نظرش قدر ندارد . پیامبر اکرم (ص)

    .

    .

    .

    .

     

    حرف آخر : کسی که دیروز و امروزش مساوی باشد زیانکار است . پیامبر اکرم (ص)

     

    علت نامگذاری : جمله ای خوندم از « هانری دومونته لان » که می گفت : بسیار نادر هستند کلماتی که ارزششان بیشتر از سکوت باشد ...

    فکر می کنم جملات بالا از اون جملات نادر و باارزش تر از سکوت هستن ...

                                                            

     

                                                            نمایش تصویر در وضیعت عادی



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
    نویسنده: parvaz
    جمعه 87/1/23 ساعت 1:41 صبح

     مسیح عزیز !

    می دانی و می دانم که پاکی همیشه غبار کثیف ظلم را به خود دیده است ...

    و تو نیز ، همچون دیگر پاکان ، زخم دیده هستی ...

    از همان زمان که آن حواری خائن ، به خیال خودش ، تو را به کام مرگ فرستاد ...

    و تا اکنون ... که بی دینان مسیحی نما با اهانت به بزرگترین انسان تاریخ قلبت را  آزرده می سازند ...

    می دانی و می دانم که پاکی همیشه مظلوم ترین عضو تاریخ بوده است ...

    می دانی و می دانم که ظلم تا ابد پایدار نیست ...

    می دانی و می دانم که سکوت چیزی کم از ظلم نیست ...

    ولی اکنون من نمی دانم که چه باید کرد ؟ ... اکنون که صفحات تاریخ با ظلم ورق می خورد ... و تاریخ نویسان نامش را آزادی بیان می گذارند ... اکنون که پاکی و زیبایی و قداست و معصومیت و بزرگی ، همه در دستهای کثیف نااهلانی که خود را پیرو تو می نامند ، به سخره گرفته شده ...

    مسیح عزیز !

    میدانم که دردم را می دانی ، قبل از آن که چیزی بگویم ... می دانم که خود ، درد آشنایی ... می دانم که حلقه ی اشک چشمانم به اقیانوسی متصل است که به اندازه ی تمام پاکان و پاک دوستان وسعت دارد ... اما ...

    مسیح عزیز !

    درد را همه می دانند .

    اما دوا چیست ؟ ...

    یاری ام کن ...

    برایم طلب یاری کن ... از آنکه پیشش رو سیاهم ...

     

                                 *     *     *

    با امید روزی که پاکی بر بالاترین مسند دنیا حکمرانی کند ...

    روزی که منجی حقیقی ظهور خواهد کرد ... و تو همگام با او به نماز خواهی ایستاد ... و نور حق و عدالت برهمه جه خواهد تابید ...

    به امید آن روز ...  

    حرف آخر : ... شیطان اعمالشان را در نظرشان جلوه داد و امروز شیطان دوست آنهاست و برای آنها عذابی دردناک است . _ سوره نحل . آیه63

     

    کار قشنگیه ، نامه به مسیح ...

    با این امید که تلاش همه ی دوستان به نتیجه ای درخور برسه ، من هم از چند نفر  از دوستان دعوت می کنم که این تلاش رو ادامه بدن :

    ساغر هستی _ ساغر

    صاحبدل _ پرپر

    مرا صدا کن شبی _ یاسین

    شرمنده ! کس زیادی رو نمی شناسم . ولی هر کسی رو که دوست داره شرکت کنه دعوت می کنم ... 

    و هر کس دیگه ای که « حلقه ی اشک چشمانش به اقیانوسی متصل است که به اندازه ی تمام پاکان و پاک دوستان وسعت دارد ... » ...



  • کلمات کلیدی :
  •     نظرات دیگران ( )
       1   2      >

  • لیست کل یادداشت های این وبلاگ
  • همین
    کنکور 1 : روز کنکور
    [عناوین آرشیوشده]